شوق و ذوق ای که برای همیشه کور شد...

گاهی وقت ها قوی ترین و محکم ترین آدم ها هم...

با یک لبخند تلخ یا یه برخورد سرد...

حسابی میشکنند...

از دوران دبیرستان خودم رو به همه آدم محکم ای نشون دادم...

اما همیشه و توسط تمام آدم های این روزگار و...

توسط همین خودی های زندگیم...

حسابی شکستم و فقط لبخند زدم و...

حتی به روی خودم هم نیاوردم و...

آخر و عاقبتش شد همین چیز هایی که درونمه و...

آدم ها بهش میگم عقده...

یه سری هم بهش میگن خشم فرو خورده...

اسم های متفاوتی آدم ها برای این احساسات درونی من گذاشته اند...

ولی بعضی وقت ها مثل امروز وقتی یک چیزی از ارزش برام بیوفته...

دیگه هیچ وقت ارزشمند نمیشه و دیگه هیچ وقت براش شوق و ذوق ای نخواهم داشت...

هوووووووووووففففففففففففف...

یه لبخند میزنم مثل قاب عکس روی دیوار ام و از کنارش رد میشم...

و احمدرضا باز هم لبخند زد...!!!

با خودم عهد میکنم راجب این مسئال دیگه باهاش حرف نزنم و...

دیگه هیچ وقت بهش نگم پاشو بریم بیرون دور بزنیم...

خودش هم اگر بگه...

شاید و شاید...

یک بار از هر ده بار بهش بگم باشه و بریم بیرون...

اما دیگه هیچ وقت خودم پیشنهاد نمیدم...

هوووووووفففففففففففف...

لعنت به من...

همین...

...!!!

و باز هم 3نقطه های بی پایانِ من...


زمان: 2015-06-12 17:24:04