زبان سرخ ، سرِ سبز میدهد بر باد...

همیشه از این متنفر بودم که یکی شخصیتم رو اشتباه بفهمه...

و هووووووووووفففففففففففف...

حکایت امروز قصه غضه های ما...

حکایت همون زبان سرخ ایست که سر سبز میدهد به باد...

وقتی که اسم اشتباه گذاشته میشه روم و...

حفاظت گفتار ای که نیست و...

درسته که میگن چیزی رو از خانواده هاتون پنهان نکنید...

ولی نه این که هر حرفی رو به صورت کاملاً مستقیم به خانواده هاتون بگید...

اون موقع تمام رشته های بدبختی مثل من پنبه میشه و...

هووووووووووفففففففففف...

لعنت به من...

فقط لعنت...

دیگه نه میخوام و نه میتونم که مادرش رو ببینم و نه باهاش حرف بزنم...

فقط لعنت به من...

لعنت...

ترجیح میدم واقعا قدمی عقب تر باشم...

مقداری این رابطه رو کم کنم...

صرفاً بخاطر خودش...

بخاطر مادرش...

بخاطر این که نگن احمدرضا دو رو و نیرنگ کاره...

همین...

...!!!

و باز هم 3نقطه های بی پایانِ من...


زمان: 2015-06-12 17:24:04