عید...!!!

از عید متنفرم...

از تمام این کلیشه ها و تبریکات و هفت سین و....

کلیشه بزرگ...

تولد ام...

این چند وقت کلا با هم دعوا داریم...

سر هر موضوع کوچیکی...

حتی حوصله نوشتن هم ندارم...

یک دفعه دلم خواست بمیرم...

دلیل گریه هاشو نمیدونم...

دارم خودمو همش لعنت میکنم...

دلم میخواد یه چاقو بردارم و خودمو خط خطی کنم...

دلم میخواد یه چیزی رو خورد کنم...

اما هیچ چیزی در دسترس ام نیست...

لعنت به من و این کلمات...

وقتی گریه میکنه دلم میخوا سرمو بکوبم تو یه ستون سیمانی محکم...

حتی با چاقو از ساعد تا مچم رو جر بدم...

واقعاً این چند وقت حس میکنم کلا نمیفهممش...

دوباره شروع شد...

تمام اعصاب خوردی های تخ//می یه رابطه...

و آخرش رو هم کاملاً حفظ ام...

اصلاً نمیفهمم چی میگه...

بحثش ناز و ناز کشی و این جور حرفا بود...

حالا گیر داده که تو یه مرده متحرک ای...

ای لعنت به من...

واقعاً که خری هستم سوپر اسپرت...

باز هم این کورتون لعنتی...

تو این دوهفته ، دوبار زدم...

قرص زیر زبونی فشار هم که کلاً زیر زبونمه...

هه...!!!

اگر این دو هفته ای که گذشت اسمش عید بود...

عید یک هزار و سیصد و نود و چهار ، مبارک...

از حدود های ساعت نُه شب الان رو میدیدم...

میدیدم که آخرش باز بحثمون میشه و...

منِ بیچاره باید کورتون بزنم و زیر زبونی بخورم...

دلم میخواد عربده بزنم...

میرم کوه...

شاید پرت شدم از لبه دره پایین...

شاید...

این عید (!) خیلی خورد شدم...

خیلی...

هووووووووووفففففففففففف....

لعنت به من...

همین...

...!!!

و باز هم 3نقطه های بی پایانِ من...


زمان: 2015-06-12 17:24:05