من و تاریکی شب...

مثل هرشب ابی گوش میدم...

از خواب بیدار شدم و فقط یه بوس و یه قلب براش فرستادم...

نمیدونم چرا اینقدر کسل ام...

حوصله ندارم و اصلاً نمیدونم چرا باید خونه افرادی برم که...

مثلاً...

طرف میشه بچه ی نوه ی خاله مادربزرگم...

خب این نسبت خیلی دوریه و کلاً فامیل حساب نمیشه...

اما از اونجایی که خاله جان(خاله مادرم) با پسرخالش ازدواج کرده...

اون نسبت ای که بالا گفتم میشه...

برادر زاده شوهر خاله مادرم...!!!

و خیلی راحت تر...

میشه دختر عموی افسانه....!!!

و من اصلاً نمیدونم برای چی خونه امثال چنین نسبت هایی باید برم...

گرچه دوران کودکی خیلی برای این دید و بازدید ها ذوق میکردم و...

هه...!!!

فکر میکردم این افراد فک و فامیل های من هستند....

اما خُب الان میفهمم که هیچ نسبت ای با من ندارند...

کلاً عید و دید و بازدید و...

عیدی گرفتن و تخم مرغ رنگی و هفت سین و...

اینجور مسائل برام زیاد جالب نیست...

نمیدونم چرا...!؟!؟!؟!؟!؟

واقعاً این که پدر نیلوفر کل اون جایی که هستند رو ساعت هفت شب زیر و رو کنه تا...

برای دختش که جگر هوس کرده جگر تهیه کنه...

برام غیر قابل درکه...!!!

خب این محبت پدرانه است...

اما برای من غیر قابل درک...

این همبستگی خانواده افسانه و دید و بازدید هاشون...

این که یکی از عموهای افسانه ساکن گرگان هستند و...

با کل بچه ها و عروس ها و داماد ها و نوه هایش...

از گرگان تا شاهرود بیاد و یک روزه...

به تمام فامیل هایش سر بزند و دوباره شب برگرده گرگان...

یکم برام قابل درک نیست...

البته یکم بیشتر از « یکم »...

کادوی تولد گرفتن ، عیدی گرفتن یا...

حتی شنیدن تولدت مبارک برام عجیبه...

و اصلاً هم از هیچ کس انتظار ندارم چنین کار هایی برام بکنه...

وقتی این اتفاقات دور و اطرافم اتفاق میوفته...

و من گیج و گنگ فقط نظاره میکنم...

حس میکنم وسط ناکجا آباد و بین موجودات فضایی ام...

پ.ن : من و تاریکی شب...

همین الان یهویی...

همین...

...!!!

و باز هم 3نقطه های بی پایانِ من...


زمان: 2015-06-12 17:24:05