یواشکی...

مدت هاست که دست به قلم نشدم...

شاید یکم از روزمرگی ها توی دفترچه سبز رنگ ام بنویسم اما...

بهمن که میشه...

نزدیک عید که میشه...

یاد خیلی چیز ها میوفتم...

گاهی تو اینستاگرام یکم زیر عکس ها مینویسم...

اما نه اونقدری که اینجا راحت میتونم بنویسم...

یه قفلی رو آهنگ « افسار » چاوشی...

یه سریال قشنگ مثل شهرزاد که همیشه بعد از دیدنش غصم میگیره اما...

پرو تر از دفعه قبل ، باز هم میبینمش...

شاید من پیوسته از تو گریخته باشم...

به اتاق تاریک و کتاب های صادق ام...

به دوستان دیوانه ام و افکار مالیخولیائیم...

پناه برده ام...

قبول دارم کله شق بودم...

اما توهم همواره فقط در پی اثبات سه چیز بوده ای...

اول آنکه در این ارتباط بی تقصیری...

دوم این که من مقصرم و...

سوم...

این که با بزرگواری تمام حاضری مرا ببخشی...

من هنوز هم...

با این که فراموشت کردم...

گاهی دلتنگت میشوم...

دلتنگ آن روز های بهمن و اسفند و عید...

دلتنگ آن دخترک که عاشقانه دوستم داشت...

دلتنگ دوست داشتنت میشوم...

هنوز هم بعضی شب ها...

مهمان ناخوانده رویایم میشوی...

هنوز هم وقتی از جاهایی که باهم گذشته بودیم...

میگذرم...

ناخودآگاه لبخند تلخی مزاحم لب هایم میشود...

من هنوز هم با این که فراموشت کردم...

لا به لای نوشته هایم...

چند خطی برای تو مینویسم...

اما تو شاید هیچ وقت نخواهی یا نتوانی بخوانی...

بین خودمان بماند هااااااااا...

اما این احمدرضا هنوز هم...

گاهی یواشکی دوستت دارد...

همین...

...!!!

و باز هم 3نقطه های بی پایان ِمن...


زمان: 2018-05-02 05:15:04