خونه...

موقع اذان دلم میگیره و میرم سمت مسجد...

بعد از نماز ملت میشینن که قرآن بخونن...

منم میرم ته شبستان میشینم و زانوهامو بغل میکنم و با تسبیح تو دستم بازی میکنم...

غرق میشم تو افکارم و قامتش رو تو چادرش تصور میکنم و قند تو دلم آب میشه...

اما...

بنا رو میذارم به این که شاید حال دلش خوب شه و کلاً خوب بشه...

بعدش ما دوتا میمونیم و ساختن زندگی...

خب تو این چهار پنج سال ای که به خودم مهلت دادم تا خودم رو ببندم...

میتونم خرج و مخارج عروسی و سرویس و حلقه و امثالهم رو در بیارم...

اما...

پنجاه شصت میلیون کجا و پونصد ششصد میلیون پول خونه کجا...

مگه تا چهار سال دیگه بانک مسکن رو حساب من چقدر وام میده...؟؟؟

حداکثر پنجاه میلیون...

پدر ای هم که ندارم برام خونه بخره...

مادرم هم که خداییش نداره و اوضاع کاریش با این وضع مملکت زیاد خوب پیش نمیره...

خودم رو جلوی پدرش تصور میکنم و...

پدرش ازم میپرسه « خب به چه جرأت و رو چه حسابی اومدی خواستگاری یکی یدونه دخترم » ...؟؟؟

والا حاج آقا دانشجوی امنیت شبکه هستم...

با اضافه کاری و پاداش و اینا ی حقوق مکفی ای دارم...

یه پس انداز خوب ای هم دارم که بتونم عروسی بگیرم...

از بچگی کار کردم و ....

« خب پسر جان خونه چی » .....؟؟؟

اینجاس که باید مث بچه یتیم ها سرم رو بندازم پایین و چیزی نگم...

چی میشد منم یکی ازین بچه پول دار های بی درد و غم بودم که پاپا جووونم برام خونه میخرید و...

مامی جوووونم برام عروسی میگرفت...

فک و فامیل هم ماشین ای ویلایی چیزی کادو میدادن...

تو تفکرات خواستگاری و دوباره آروم کردن دلش ام که سرایدار مسجد میاد...

میگه ساعت ده و نیم شده نمیخوای دست از راز و نیاز برداری...؟؟؟

خودم رو جمع و جور میکنم و میام سمت خونه...

نوحه ها تو گوشم میخونند و چشمام خیس شده...

حس میکنم غریب ام و کسی رو ندارم که زیر بال و پرم رو بگیره و کمکم کنه تا زندگی بسازم...

مادرم در حد همون کمک کردن تو مخارج عروسی میتونه کمکم کنه...

وااااای...

خونه...!!!

هرچی تو این چند وقت زور زدم که بتونم زمین ولجک رو بفروشم و روش یه سودی بکنم...

انگار این زمین فروش برو نیست...

غریب ای بد دردیه...

هیچ وقت نبودن پدرم رو حس نکردم و برام مهم نبود...

ولی الان کم کم دارم حس میکنم اگر بود میتونست زندگیم بهتر باشه...

میتونستم محبت کردن به زنم رو ازش یاد بگیرم...

میتونستم عشق پدر به فرزند رو درک کنم...

میتونست تو ساختن زندگیم کمکم کنه...

دلم غصه داره...

فکرم مشغوله...

از یه طرف مشغول دلِ نازک و رنجیده اش...

از یه طرف درگیر ساختن زندگی...

نمیخوام زیاد منتظرش بذارم تا بیتاب بمونه...

ولی واقعاً تحت فشارم...

کاش معجزه بشه...

شاید معجزه زندگی منو بتونه سر و سامون بده...!!!

امشب تو پارک یه زوج ای رو دیدم که...

حس کردم شاید آینده خودمون باشه...

یه خانوم چادری که فقط یه لحظه از جلوم گذشتن...

پسره هم ته ریش...

یه ده سانتی هم از خانومه بلند تر...

یه زیر انداز ساده و فلاکس چایی و یکم تنقلات...

از همین سادگی ها هم میشه لذت برد...

به شرطی که تو کنارم باشی...

و باز هم واااااای...

خونه...!!!

همین...

...!!!

و باز هم 3نقطه های بی پایان ِمن...

 

 


زمان: 2018-05-02 05:15:07