از ترس تا...

گاهی اوقات تغیر نگرش خُب میشه گفت که لازمه...

این دفعه ازین زاویه میبینم که خنده های بچه ها هم قشنگه...

اخیلی وقت ها که تو اتوبان و تو راه کارخونه ام فکر میکنم به مراسم خواستگاری و...

عقد و عروسی...

به این که دوست داره تو مراسم عقدش فقط نزدیکاش باشن تا انرژی منفی ای نباشه...

به یه مشهد و عقد تو حرم فکر میکنم...

خداهه حسابی تو فکر اینه که چطوری حالش خوب میشه...

نمیدونم اصلاً دلش میخواد حالش خوب بشه یا نع...

عصبی میشم ازین بد بودن حال ها و مریضی ها خونریزی ها...

عصبی میشم و کارم میرسه به کورتن و خلط و گرفتگی صدا و...

میدونم اگر برم وبلاگش بیشتر بهم میریزم ، اما میرم و به روز خودم نمیارم...

خُب حالا نوبت منه و من بازی رو میچرخونم...

به این فکر میکنم که زود بزرگ شدم و چقدر خلاء عاطفی دارم...

به این فکر میکنم که این خلاء من حسابی داغونش کرده...

اونی که همیشه غرق در محبت بوده...

به قول خودش...

گاهی آفت ای میخوره به گل ها که تا بخوایم جمعش کنیم هیچی از گل نمونده...

و این جمله برای من دقیقاً این معنی رو میرسونه که...

آهااااااای احمدرضا...

ازت بریدم و هیچ امید ای به آینده نیست و فقط دارم خودم رو میکِشم...!!!

حسابی دلم میشکنه و اصلاً به روی خودم نمیارم...

همه این ها رو تحمل میکنم و به جون میخرم...

حساس شدم...

خیلی حساس و تو این موقعیت و وضعیت ای که داره...

تمام مذکر های اطرافش رو یه تهدید خیلی جدی برای خودم میدونم...

ثانیه ها خیلی زود جون میدن...

کلی فکر تو سرم هست...

از ترس از دست دادنش تا لذت به دست آوردنش...

از ترس عدم توانایی خرید خونه تا خریدن یه خونه نقلی تو همین محل...

از ترس تا....

فقط دلم میخواد این روز ها تموم بشه...

هرطوری که هست اون جون های آخرم رو جمع میکنم و بلند میشم و...

زیر بغلش رو میگیرم و از وسط جاده میارمش کنار...

نکته اینجاست که نمیدونم میخواد بلند بشه یا نه...

خیلی حس مزخرفیه اگر بلند نشه...

حلقه ام رو بهش دادم...

نمیدونم کی مخواد دوباره دستم کنه...

خیلی وضعیت سختیه...

دلم واقعاً نمیخواد ک فکر کنم ، اما این فکره که داره منو میکنه...!!!

تصمیم گرفتم تمام اون « احمدرضای مهربون » رو تقدیمش کنم...

اما حسابی دارم میترسم...

ازین که اینقدر بلند نشه تا اون « احمدرضای مهربون » تموم بشه...

تمام اون « احمدرضای مهربون » رو میریزم به پاش تا...

شاید جون بگیره...

آخه از حرفاش اینطوری میفهمم که احتمالاً نمیخواد یا شاید واقعاً نتونه جون بگیره...

تمام اون « احمدرضای مهربون » رو بدون هیچ چشم داشت و تظاهر ای...

صاف و صادقانه ، همون ای که هست رو تصمیم گرفتم بریزم به پاش...

میگیرمش تو آغوشم...

سرشو میذارم رو سینم و به هوای نوازش موهاش نمیذارم سرشو بالا بگیره...

نمیخوام اشکمو ببینه تا ته دلش خالی بشه...

تو وجودش یه مرد ساخته تا نکنه حتی خیال اومدن کس دیگه ای به ذهنش بزنه...

قربون صدقه موهاش میرم و نوازشش میکنم...

نباید سرشو بیاره بالا...

دستاشو خودم حلقه میکنم دور کمرم تا محکم بچسبه بهم...

نمیتونم ازش رد بشم...

بغضم آروم میشکنه و بی صدا اشکام میریزه و نوازشش میکنم تا نفهمه اشک میریزم...

میگم بهش که توان رد شدن ازش رو ندارم...

حرف از بچه و مادر شدن میشه...

مادر شدن خیلی بهش میاد...

خیلی زیاد...

یه دختر که به خودش رفته باشه...

لب های قلوه ای ، موهای مشکی ، چشم های زیبا...

چالش...!!!

خوشبخت ترین آدم دنیا میشم اگه باشه و پدرِ دخترش بشم...

بغلش کردم و باهاش حرف میزنم و همزمان نوازشش میکنم...

نوازشش میکنم و اشکم جاری میشه...

اما سرشو تو سینم نگه داشتم که نیاد بالا و صورت خیسم رو نبینه...

هرسال قبل از محرم چهله میگیریم...

اما امسال به برکت اومدنش تو زندگیم از شصت روز شروع کردم...

از چهل روز دوباره مثل پارسال شروع میکنم به ترویج حیدث های اما حسین...

انشاالله...

فقط خدا کنه سرشو بالا نیاره و نبینه دارم گریه میکنم...

دلش سست تر میشه...

آخه مثلاً تکیه گاهم...

مثلاً قرار بود بدون دغدغه بهم بپیچه و بره بالا...

ولی شدم خودِ دغدغه...

سرشو میبوسم...

از عمق قلبم...

همین...

...!!!

و باز هم 3نقطه های بی پایان ِمن...


زمان: 2018-05-02 05:15:08